عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

اولین ها...

سارینای نازم، تو اولین فرزند من و بابا محمد هستی ( به قول بابا محمد دختر بزرگمون هستی) و خیلی خیلی خیلی دوستت داریم و به ویژه بابا محمد که همیشه بعد از سر کارش، با این که خیلی خسته است ولی دست از سر تو برنمی داره و هر طور شده بیدارت می کنه و باهات حرف می زنه تا خنده هات رو نبینه ول کنت نیست.   قند عسلم، تو اولین نوه بابایی حسین و مامانی منیژه هستی، خیلی دوستت دارند و خلاصه هر چی باشه، نوه اول یه مزه ی دیگه ای داره ( پس با این حساب تو اولین خواهرزاده ی زهرا می شی یعنی خاله کوچولو)   سارینای عزیزم، تو اولین برادرزاده ی دایی محمد هستی. دایی محمد و زندایی میترا خیلی تو رو دوست دارن و هر موقع ...
15 شهريور 1390

سفر مکه بابایی حسین...

دختر عسلم، وقتی که تو پاهای کوچیکت رو تو این دنیا گذاشتی، بابایی حسین مکه بود و دائما تماس می گرفت و حالت رو می پرسید.حتی به نیت تو یک طواف هم برات انجام داد... بابایی حسین دیگه طاقت دوری از اولین نوه گلش رو نداشت، به همین خاطر بابا محمد عکس هات رو  براش میل کرد... خلاصه بابایی حسین در روز ١٧ اردیبهشت یعنی ٢٥ روزگی ات از سفر حج برگشت و نوه عسلش رو دید... ٢ تا النگوی خوشگل هم برات سوغاتی آورد که همان روز بهت داد. ایشالاه زودتر بزرگ بشی و خانوم خانومای مامان بتونه النگوها رو دست بکنه... ...
15 شهريور 1390

دعایت می کنم...

  دعایت می کنم،عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست   دعایت می کنم با این نگاه خسته،گاهی مهربان باشی   به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی   بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها   بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند   دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی   بیاید راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر   دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی   با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را   دعایت می کنم، روزی بفهمی با...
14 شهريور 1390

... و من مادر شدم

برایت می نویسم درحالی که به صورت پاکت نگاه می کنم و فرشته ها گونه ات را بوسه باران می کنند . و من به تماشا نشسته ام این همه خوشبختی را ... چقدر زود گذشت، پارسال دقیقا 01/06/89 بود که فهمیدم مامان شدم و حالا تو مثل یه فرشته کوچولو کنارم هستی . خدای من هزاران بار تو را سپاس که لیاقت مادر شدن را به من هدیه دادی...   ...
14 شهريور 1390

همه خوشحال بودن...

سارینا جون نه تنها با آمدن تو ، دنیا را به من وبابا داده بودند، همه فامیل هم خوشحال بودند ، مامانی منیژه و مامان جونی وزنعمو فریبا (زنعموی من ) و بابا محمد که پشت دراتاق عمل منتظر آمدنت بودند. (زنعمو فریبا خیلی زحمت کشید و چون پرستار بود،تو اتاق عمل هم منو تنها نگذاشت.دستش درد نکنه...) وقتی که دربخش زنان بستری شدم ، اولین کسی که تلفنی به من تبریک گفت زنعمو ایمانه بود و بعد مدتی زنعمو راضیه از مدرسه مرخصی گرفت و برای دیدن دختر عسلم اومد. و بقیه فامیل در وقت ملاقات به بیمارستان آمدند و عمه مریم و عمه فرزانه هم، تلفنی به دنیا اومدن دختر نازم رو به من و بابا تبریک گفتند. خلاصه همه خوشحال بودن.......... روز بعد که مرخص شدم ، عم...
14 شهريور 1390

فرشته کوچولو...

سارینا جون، توی این عکس، نیم ساعت است که چشم های قشنگت رو به دنیای بیرون باز کرده ای . قند عسلم، این عکس رو بابا محمد از توگرفته وجالب این بود که عمه فرشته همان روز، این عکس رو از بابا گرفته بود و روی صفحه موبایلش قرار داده بود و دائما قربون صدقه ات می رفت. الهی مامان فدای آن چشم های نازت بشه که این قدر معصومانه، به خواب رفته . ...
14 شهريور 1390

بعد از 9 ماه انتظار...

به نام خالق سارینا بعد از 9 ماه انتظار  روزی از روزهای قشنگ بهار  24 فروردین سال 1390 ساعت 9:02 صبح خداوند از آسمان فرشته ای به زمین فرستاد و ما را لایق داشتن نام گرانبهای مادر و پدر دانست.       اسم این هدیه الهی را سارینا گذاشتیم نام تو مظهر پاکی   منزه بودن مقدس  دختر پاک سرشت بانوی پاکدامن    خالص اصیل زاده این همه صفات نیکویی است که برازنده دختری به خوبی توست   روز تولدت به قشنگی همه ی محبت های تو دنیا بود و هوا بوی عشق و امید می داد، روز تولدت، تولد دوب...
13 شهريور 1390

تنها یه شب مونده...

عزیزم ، امشب 23/1/90 است. تنها یک شب برای رسیدن به تو فاصله دارم.... امشب کمی استرس دارم  ولی تکون های تو منو آروم میکنه. دائما تو دلم از خدا می خوام بچه ام صحیح و سالم باشه... من و بابا محمد بیشتر شب رو تو اتاقت بودیم. خیلی دوست دارم زودتر امشب بگذره و من فرشته ام رو تو بغل بگیرم. من و بابا محمد ساکت را آماده کرده ایم و کمی تربت کربلا را هم کنار گذاشته ایم تا دهانت را برای اولین بار با اون متبرک کنیم..... خلاصه هر جوری بود این شب طولانی گذشت..... 5:30 صبح مامان جونی و بابا جونی پایین منتظر بودند و بعد از خوردن کمی آب دعا و رد شدن از زیر قرآن رفتیم دنبال مامانی منیژه و بعدش به طرف بیمارستان ب...
13 شهريور 1390

تعیین اسم

گلم، من و بابا محمد در مدتی که توی دلم بودی هیچ وقت به دنبال تعیین جنسیت تو نبودیم. و فقط سالم و صالح بودن تو برایمان مهم بود. من حدیثی را از حضرت محمد (ص) شنیده بودم که: اولین هدیه و عطای هر یک از شما به فرزندانتان ، نام نیکو و اسم خوب و زیبایی است که به او اختصاص می دهید. من و بابا محمد به دنبال یک اسم زیبا و معنی دار بودیم که بعد از یک سری بررسی ها تصمیم گرفتیم که اگر دختر باشه سارینا و اگر پسر باشه محمد سبحان قرار دهیم که معنی هر دو پاک و منزه است. و خداوند لطف بی کرانش را شامل حال من و بابا کرد و دختر عسلی به نام سارینا را به ما هدیه داد...................   خدایا ازت ممنونم..................... ...
13 شهريور 1390

سیسمونی سارینا جون

عزیزم،درتاریخ02/12/89 مامانی منیژه ،سیسمونی رو که برای نوه گلش خریده بود به خونمون آورد. من و بابا محمد شب قبلش ،اتاقت را تمیز کرده بودیم، عروسک هات رو آویزان کردیم و ماه وستاره های اتاقت رو هم چسبوندیم .آن روز عقد دایی محمد و زن دایی میترا هم بود بعد از محضر و خوردن صبحانه در خونه عزیز اقدس ،سیسمونی روبه خونه مون آوردند .عمه احترام و فاطمه و عمه فرشته هم بودند، همه خوشحال بودند چون دیگه داشت بوی سارینا تو خونمون احساس می شد.دست مامانی منیژه هم درد نکنه که خیلی زحمت کشیده بود تا سیسمونی خوشگلی رابرای نوه گلش آماده کنه . چند تا عکس از اتاقت رو که بابا محمد زحمت کشیده برایت می گذارم تا ببینی و تو هم مثل ما لذت ببری. ...
13 شهريور 1390